می دانستم که می آیی، این همه “نه” گفتن های من که بی راه نبود.منی که دلم به بی نهایت
غیب راه داشت که نه، اصلا خود غیب بود دل نه ساله ی فراق چشیده ام.
می دانستم که می آیی. پدر، هم او که فقط من می توانستم رسول الله صدایش نزنم، آمد، نشست
و از تو گفت، و از خواستگاری محجوبانه ات، و از من پرسید می خواهمت یا نه؟
چه پرسش عجیبی! بابا خود همه ی غیب بود.می دانست تپش های دل من علی،علی می گوید
و باز می پرسید! می دانست همه ی این روزها به انتظار آمدن تو، برای لحظه ای نشستن در سایه ی
آفتاب نگاه عاشقت لحظه شماری کرده ام و باز می پرسید : ” فاطمه جان! علی به خواستگاری تو
آمده است. چه می گویی؟”
چه می گفتم؟! گوشه گوشه ی دل مرا عطریاد تو سرشارکرده بود و پدرهمه را می دانست.