زلف دلربا
همه هست آرزویم که بگویم آشنا را
چه رها کنی به شوخی سر زلف دلربا را
همه شب نهادهام من سر خود بر آستانت
ز وجود خود بخوانم به خدا خدا خدا را
به رهت نشسته بودم که نظر کنی به حالم
چو شنیدهام که سلطان نظری کند گدا را
نخورم ز هیچ دامی دو سه دانة ریایی
که ندیدهام ز واعظ همه نور پارسا را
تو چنان لطیف و خوبی که اگر به مجلس آیی
به کرشمهای بگیری به دمی تو جان ما را
به هوای زلف مشکین برویم ار چه دانم
که به گرد او نشاید که رسد غزال پا را
چه خوشست حال جلوه که جفای کس نبیند
اگرم ببینم اما بکند وفا شما را
تو صبور باش و شادان ، ز قضای او مگردان
سر خود ز آستانش که خدا دهد رضا را