ساقی
الا یا ایها الساقی بخوان افسانه بر دلها
که این افسون افسونگر، نهاد افسانه در دلها
همی من روی او خواهم میان جمله صورتها
کجا نقاش چینی را توان خلق سلاسلها
بیا بستان تو این جانم ، ولی بگشای روی خود
ازیرا مهر خوبان بوده انجام مقابلها
ز خود دیدن حذر باید ، تماما” جمله او دیدن
چنین گفته است پیر ما ، نشیند بر سر دلها
شب و روزم شده فکرت, به هر جا میروم ذکرت
نگاهی ، از سر مهرت نما ، مهتر شمائلها
سلامت باد ای جلوه ، که در گلزار روی او
غزل خوانی و شادابی به بستانها و محفلها